نژلا پیکانیان
هفت سال فاصله میان ساخت و اکران «لباس شخصی» میتوانست برای فیلمی که از دل یک مقطع مشخص سیاسی و تاریخی آمده، تبدیل به یک تیغ دولبه شود؛ فاصلهای که ممکن بود از تازگی و اثرگذاری فیلم کم و آن را به روایتی از گذشته تبدیل کند؛ اما امیرعباس ربیعی معتقد است این اتفاق برای «لباس شخصی» نیفتاده و حتی تجربه دو جنگ اخیر و ملموستر شدن مساله نفوذ در کشور، معنای تازهای به فیلم داده است. ربیعی در این گفتگو از مسیری میگوید که او را به ماجرای حزب توده و ایده ساخت فیلم «لباس شخصی» رساند و همچنین از دغدغهاش برای روایت تاریخ از زاویهای انسانی.
***
«لباس شخصی» بعد از حدود هفت سال به اکران رسیده است. فکر میکنید این فاصله زمانی چه امتیازهایی را از فیلم گرفت و چه نکاتی به آن اضافه کرد؟
-واقعیت این است که وقتی انرژی برای ساخت یک فیلم در یک دوره گذاشته میشود و فیلم اجازه اکران پیدا نمیکند، این یک تهدید است، از این جهت که آدم ممکن است حس کند تازگیای که فیلم در آن زمان داشته، با تأخیر در اکران از بین برود. بخشی از اثرگذاری یک فیلم مرتبط با فضایی است که فیلمساز در آن دوره نسبت به جامعه خودش داشته و ممکن است پس از چندین سال، این نگرانی به وجود بیاید که فیلم تازگیاش را از دست بدهد و برای مخاطب کهنه شود.
اما درباره «لباس شخصی»، به نظرم گذشت زمان این تهدید را عملی نکرد، بلکه یک فرصت ایجاد شد تا حرف و عمقی که فیلم داشت، برای مخاطب ملموستر شود. به هر حال، فیلم در دورهای اکران میشود که ما تجربه این چند جنگ اخیر را داریم و در این جنگها، مساله نفوذ را خیلی ملموس حس کردیم؛ اینکه چه اتفاقات تلخی میتواند رقم بخورد و ما علیرغم تمام آمادگیهایمان، چه غافلگیریهایی ممکن است در حوزه امنیت گریبان کشورمان را بگیرد.
وقتی فیلمی سالها اکران نمیشود، ممکن است بخشی از ارجاعات سیاسی و اجتماعی آن برای مخاطب امروز کهنه شود. شما این نگرانی را درباره فیلمتان داشتید؟
-ما در فیلم «لباس شخصی» سعی کردیم تاریخ را با یکسری مفاهیم بنیادین روایت کنیم که صرفاً روایت رویدادهای سیاسی نباشد. مساله نفوذ در فیلم «لباس شخصی» بهعنوان گروگان گرفتن ذهن مسئولان تأثیرگذار، تشخیص دوست از دشمن و مبانی اندیشهای نسبت به انسان، در میان مأموران امنیتی که قصه از جانب آنها روایت میشود، مطرح است. این مفاهیم به نظرم با گذر زمان کهنه نمیشوند، چه آن موقع و چه همین الان. نگرانی من فقط این است که آن قشر مخاطبی که مطالعه زیادی ندارد و زیاد اهل تاریخ نیست، شاید برخی از این احزاب، گروهها و جریانها، بهخصوص حزب توده را خوب نشناسد و نتواند آنها را درک کند. اما سعی کردیم فیلم را همهفهم روایت کنیم. تلاش کردیم فیلم را از درون شخصیتها روایت کنیم که نیازی به شناخت بیرونی نداشته باشد و فیلم جهان خودش را بسازد، بهگونهای که اگر کسی تاریخ را هم نداند، بتواند با قصه فیلم ارتباط برقرار کند. به نظرم با توجه به بازخوردهایی که از مخاطبهای مختلف گرفتهایم، فیلم تا حدی موفق بوده است.
در این سالها وسوسه نشدید فیلم را دوباره تدوین یا حتی بخشهایی از آن را تغییر دهید تا با فضای امروز نزدیکتر شود؟
-حقیقتاً وسوسه نشدم، چون احساس کردم هر تغییر دوباره فیلم را از اصالت خودش دور میکند. من آن موقع نگاهی داشتم و فیلم را فرزند همان دوره خودم میدانستم. با ذهنیتی که بعد از هفت سال دارم، بهعنوان فیلم اول سینماییام و تجربه اولمان، سعی کردم آن بِکری را حفظ کنم و نخواستم تغییرش بدهم. به نظرم اگر تغییرش هم میدادم، به نفع فیلم نبود، چون حسی که در نگاه اولیه ایجاد میکرد شاید از بین میرفت. فیلم را گذاشتم همانطورکه بوده حفظ شود، البته در سانسور و اصلاحات، بخشهایی که خیلی دوست داشتم در فیلم باشد، از این نسخه اکران حذف شده است. با این حال، به نظرم چون فیلم برآمده از ذهنیت و زیست آن زمان من است، باید حفظ میشد و وسوسه تغییرش را پیدا نکردم.
معمولا فیلمهایی که سالها توقیف بودهاند یا به هر دلیلی اکران نشدهاند، کنجکاوی مخاطب را برمیانگیزند. به نظر شما این کنجکاوی در نهایت به نفع فیلم است یا برعکس، توقع مخاطب را بالاتر میبرد؟
-بله، توقیف کنجکاوی مخاطب را برمیانگیزد، ولی به نظرم فیلم خودش دارد کار خودش را میکند و نیازی به دوپینگ ندارد. وقتی مخاطب «لباس شخصی» را ببیند، قصه چنان کششی دارد، شخصیتها چنان درونی روایت میشوند و ابعاد مختلف کاراکترها و اندیشههایشان در خدمت درام قرار گرفته که آن روایت از آن مقطع تاریخی و خود واقعه، به نظرم جذاب است.
ما سعی کردیم روایت، یک روایت جاسوسی و مثلا معماگونه باشد که برای مخاطب، کنجکاوبرانگیز باشد، بنابراین نیازی نیست برای جلب نظر مخاطب به حواشی تکیه کنیم. نکتهای که برای من جالب است این که مخاطب وقتی فیلم را ببیند، شاید دلیلش این باشد که به هرحال موضوع مهمی است، پاشنه آشیل کشور است و خیلیها نمیخواهند این حقیقت را بپذیرند. شاید به همین دلیل، فیلمی که راجع به نفوذ بوده و خیلی جدی آن را بررسی کرده، توقیف شده و من هم از دیدنش محروم بودهام.
فیلم در شرایطی اکران شده که جامعه هنوز تحت تأثیر فضای جنگ و ناامنیهای اخیر است. فکر میکنید این شرایط روی نحوه مواجهه مخاطب با این فیلم اثر میگذارد؟
-همانطور که قبلا هم اشاره کردم، یک اثر بسیار مثبت این است که نفوذ دیگر صرفاً یک تئوری در ذهن من بهعنوان فیلمساز نیست، بلکه در دسترس مخاطب قرار گرفته است. بعد از این دو جنگ اخیر، فاجعه نفوذ به نظرم برای مخاطب ملموس شده و او آن را لمس کرده است.
برای همین، وقتی فیلم را میبیند، آن را دیگر صرفاً یک داستان تاریخی نمیداند، بلکه آن را بهعنوان روایتی از امروز خودش میبیند و این، به نظرم، روح تازهای به فیلم بخشیده است. این واقعیت بیرونی و این دو جنگ باعث شد که مخاطب دیگر درباره نفوذ صرفاً فکر نکند، بلکه آن را زیست کرده باشد و احساس کند بعد از دیدن این فیلم، داستان فیلم برایش تمام نشده و ما هنوز که هنوز است درگیر این بحران هستیم.
فکر می کنید مخاطب امروز بیشتر دنبال آثار سرگرمکننده است یا همچنان برای دیدن فیلمهای سیاسی و امنیتی هم اشتیاق دارد؟
-من معتقدم فیلم باید سرگرمکننده باشد. اگر فیلمی نتواند مخاطب را در سینما با قدرت روایت و درامی که خلق میکند حفظ کند، یک شکست است. بنابراین به نظرم مساله این نیست که فیلم سرگرمکننده باشد یا نباشد، مساله این است که فیلم صرفاً سرگرمکننده نباشد و به یک معنا، یک هویت جدید یا اتفاقی در اندیشه و به عواطف مخاطب ایجاد کند.
من طبیعتاً آدم فرهنگی هستم و دوست ندارم فیلمم صرفاً یک مخدر سرگرمکننده باشد. باید مخاطب را با قصهگویی خوب سرگرم کند، اما مخاطب بعد از دیدن فیلم باید با قبل از دیدنش فرق کرده باشد. این واقعاً برای همه فیلمهایم مساله است و دوست دارم این اتفاق در فیلم بیفتد. از طرف دیگر، احساس میکنم مخاطب باهوش و گزینشگر شده است. فیلم خوب زیاد میبیند و در پلتفرمهای مختلف به فیلمهای خوب دسترسی دارد. برای همین به هر فیلمی تن نمیدهد. دنبال چیزی است که شاید در خانهاش پیدا نکند، دنبال یک تجربه جدی عاطفی و فکری است که شاید جای دیگری نتواند آن را دنبال کند.
فیلمهای سیاسی به نظرم این ظرفیت را دارند که بتوانند نوعی روایت تازه برای مخاطب داشته باشند که پیش از این ندیده باشد. البته همانطور که گفتم، قرار نیست تاریخ صرفاً روایت شود، باید تبدیل به درام شود، سرگرمی هوشمندانه داشته باشد و بین این سرگرمی و آن جدیت در انتقال معنا، فیلم بتواند تعادل ایجاد کند.
البته میخواهم بگویم علت اینکه شاید فروش این فیلمها نسبت به فیلمهای کمدی یا فیلمهای دیگری که بازار اصلی سینما را در اختیار دارند پایینتر است، خود فیلمها نیستند. شیوه تبلیغات، شیوه پخش فیلم و جهتگیریای که باید در تبلیغات و برندسازی فیلم داشت، اینکه فیلم را برای مخاطب مهم کرد و انگیزه ایجاد کرد که بیاید فیلم را ببیند، در این زمینه بهشدت ضعف داریم. اما مخاطبی که به سینما بیاید و با فیلم مواجه شود، به نظرم همان نتیجهای را میگیرد که گفتم.
«لباس شخصی» به یکی از پروندههای امنیتی سالهای ابتدایی بعد از انقلاب و ماجرای حزب توده میپردازد. چه انگیزهای شما را به سمت روایت این مقطع تاریخی کشاند؟
-ببینید، در ظاهر ماجرا این بود که دوستی داشتیم در مرکز اسناد انقلاب اسلامی که کتابی زیر نظرش درباره بخش چپ واحد اطلاعات سپاه در همان سالهای اول انقلاب نوشته میشد. ایشان یکسری مصاحبه با آدمهایی گرفته بود که در آن دوره جزو مأموران امنیتی بودند و پروندههای مختلف بخش چپ اطلاعات سپاه را پیگیری کرده بودند. یکی از آن پیگیریها، ضربه به حزب توده بود.
وقتی کتاب را خواندم (کتاب هنوز چاپ نشده بود) و مصاحبههای شفاهیِ مکتوبشده را خواندم، به لحاظ سینمایی خیلی جذاب به نظرم آمد. کشف این شبکه جاسوسی حزب توده، به لحاظ معنایی هم برایم خیلی جذاب شد. احساس کردم باید گفت انسان نفوذی کیست و چیست، چگونه یک انسان، بعد از سالها فداکاری، سالها دوستی و سالها زندگی کردن در دل یک سیستم، میتواند تبدیل به نفوذی شود و بعد از سالها معلوم شود که آن حلقه، بخشی از یک زنجیره خیانت بوده است. احساس کردم در پژوهشها به یک نمونه کامل از این مساله در تاریخ معاصر رسیدهام، نمونه انسانی که در ظاهر فداکار، اما در حقیقت خائن بوده است. این ویژگی نه به خاطر نوع جاسوسی و پیچیدگی اطلاعاتی و اینها، بلکه به خاطر تراژدی درونی اعضای آن بود.
بسیاری از آنها واقعاً باور داشتند که دارند برای پیشرفت کشور، مثلا برای یک عدالت جهانی، یک ایدئولوژی مارکسیستی، حمایت از مستضعفین و حمایت از کارگران میجنگند، در حالی که ، برخی آگاهانه و برخی ناآگاهانه، ابزار دشمن کشور قرار گرفته بودند.
این دوگانگیِ باور صادقانه در مسیر خیانت، زیربنای یک درام تمامعیار بود؛ به همین دلیل برای من جذاب بود و میخواستم این زاویه سیاسی را به زاویهای انسانی تبدیل کنم و با آن، اتفاق را روایت کنم. اینطور بود که این موضوع برایم جذاب شد و دست روی آن گذاشتم.
حالا که «لباس شخصی» بعد از هفت سال بالاخره به اکران رسیده، دوست دارید تماشاگر بعد از خروج از سالن سینما با چه سؤال یا حسی سالن را ترک کند؟
-دلخواهم این است که مخاطب وقتی بیرون میآید، از خود بپرسد در زندگی شخصی یا اجتماعی و سیاسی ام چند «لباس شخصی» ناشناخته وجود دارد؟
دوست دارم این حس را با خودش ببرد، نه صرفاً یک مساله امنیتی، بلکه یک مساله درونی و انسانی. حتی معتقدم آدمهای اطرافمان خیلیهایشان آنطور که فکر میکنیم نیستند، نقاب دارند.
حتی درباره خودش، مخاطب بگوید آیا من هم میتوانم یک «لباس شخصی» برای کس دیگری باشم، کسی که آنطور که او فکر میکند نباشم؟
حتی به نظرم اگر یک فیلم امنیتی بتواند مخاطب را به چنین خودآگاهیای برساند، خیلی ارزشمند است.
شما چه نظری دارید؟